۸/۰۵/۱۳۸۹

روشنفکر حقیقی باش

سلام دخترکم
جرات داشته باش. جرات آزاد بودن . آزاد آزاد آزاد آزاد . از هر قیدی ! از هر بندی ! از هر بندی که قرار باشد تو را به خدای بت گونه متعلق کند و از خدای حقیقی غافل سازد. جرات و جسارت خودت را آنقدر زیاد کن که شک کنی . به همه چیز ! به همه کس ! هر وقت توانستی به همه خدایان شک کنی ، به همه ادیان، به شیعه، به اسلام، به پدرت، به وجود ، به هستی ، به خداوند و پیامبرانش، به مردم و خیرخواهان، به دشمنان و دوستان و حتی به خودت، به فهمت، به عقلت، به دلت به ماهیت هستی و به همه حقیقت ها و واقعیت ها، آن وقت اول ایده آلیست می شوی و همه جهان را خواب می پنداری، به پوچی می رسی  و از بیتلیسم و هیپی و رپ و پانکی و ... عبور می کنی، به نفی خدا می رسی و از کمونیسم سر در می آوری، بت ها را می بینی و ستاره پرست می شوی، جامه ها را از تن بیرون کن! جامه خرد، جامه عقل، جامه خودبرتر فهمی و خودبرتر بینی، غرور های کاذب را بنه و از خود به در آ ، از خدایگان بت گونه که با ساختارهای ذهنی ساختی رها شو و به بی خدایی برس، شک کن !
آفرین ! زمان شکاکی هرگز نباید سر بیاید حتی تا دم گور ! مخصوص جوانی نیست ! برای همه عمر است! شک کن ! به هستی ها و نیستی ها ! نکند این مطالب که می خوانی دروغ باشد ؟ اینها تجربه های پدر توست ! تجربه های خود را، خودت باید بیاموزی ! پس تجربه کن! از بی خدایی به خدا پرستی، از خدا پرستی به پوچی، از پوچی به بی دینی و از بی دینی به دین داری، بگرد تا بیابی

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل 
که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم (سعدی)

نظافت کن! نظافت فکری و نظافت روحی! زمان تخلیه فکر از مضخرفاتی که دیگران به تو القا کرده اند ، هر لحظه فرا می رسد . نکند کل مسیر فکر و زندگی و دینت را اشتباه  رفته باشی ؟ یاد بگیر که شک کنی و از شک به در آیی و دوباره در شک بیفتی و بگردی تا بیابی . در هر مقامی که رسیدی از آن مقام و از آن اطلاعات لذت ببر، اما از همان ابتدا بدان که مقام بالاتر و دانش بالاتر و حقیقت بزرگتری هم هست که باید آن را بیابی و در این وادی اندکی مهمان خواهی بود. بهره ات را که بردی به وادی بعدی پا بگذار و از دلبستگی های یک مذهب بیرون شو. 
امروز عاشق بودا، فردا عاشق مسیح، پس فردا عاشق محمد (ص) ، دیگر روز عاشق حسین (ع) ، به در آ و شک کن، مارکس چه بسا درست فهمیده باشد، حجاب نفس برگیر و از تعلقات فکری بیرون شو ! هرگز توجیه نکن ! 
ما به تو می آموزانیم که امام حسین (ع) در صحرای کربلا چه رشادت ها کرده است، زینب کبری (س) چه بزرگواری ها و استقامت ها داشته است و سایر مفاهیم دینی، اما هرگز بسنده نکن ! تو باید خود بیابی ! 
چه کسی گفته است که اگر تو در خانواده یک مسیحی زندگی می کردی، مسیحی نمی شدی ؟ پس دیدی ؟ توجیه نکن و از مداحی ها و شرطی شدگی ها نسبت به مفاهیمی که به تو آموزش داده شده است بیرون شو . چه کسی گفته است که سنی ها درست نمی گویند ؟  چه کسی گفته است که داستان های به هم بافته ی شیعی همگی صحت دارند. آیا خرافات در مذهب ما وارد نشده است ؟ آیا 100% همه حرفهای ما درست و 100% همه حرفهای دیگر ادیان غلط است ؟ 
آن قسمتهای درست را بیاب و قسمتهای غلط را شناسایی کن. نسبت به همه چیز با دیدگاه نسبی بنگر و آماده باش که روزی فرا می رسد که حجابها برگرفته می شود و حقایق عیان می گردند و در آن روز تو باید خود را نزدیک تر از دیگران به حقیقت اصلی بیابی و گرنه چه بسا به مشقت ها و سختی ها گرفتار شوی . 
آنچه می گویم برای تو نیست ! برای من است ، برای تو، برای دیگران ، برای انسان ! پیامی است از ما به ما ! از دل به دل، از عقل به عقل 
شکاک باش ، نه به دختر و پسر و شوهرت ! به خودت ، به عقلت ، به خیال و وهمت . مسیحی ها همانقدر راست می گویند که شیعه ها! شاید فرصتی نباشد که همه ادیان را بشناسیم . همه یک چیز می گویند : وحده لا اله الا هو ! یادت هست ؟ 
راستی می دانستی که استاد عرفان امام خمینی (ره) و اصلی ترین فردی که تاثیر بر عرفان این مرد گذاشته است، ابن عربی بوده است ؟ کسی که ایرانی نبوده و سنی بوده ؟ چگونه می شود که میان ما و اهل تسنن فرسنگ ها فاصله باشد و آنها به زعم برخی بی خردان نجس و حرامزاده باشند و عرفان مولوی و ابن عربی شان، سرمشق عرفای شیعه باشد ؟ ایا حقیقتی نیست که من و تو از آن بی خبریم ؟ 
شیعه چه می گفت و چه می گوید؟ همین که در برخی منابر می شنویم و همان لعن به خلفای اهل سنت و یا مصیبت علی اکبر و اصغر است ؟ یا اینکه مفهومی به مراتب بالاتر و والاتر در نظر بوده است که آنها را رها کرده و افسار تفکر خود را در اختیار عده ای هوای نفس پرست دنیا گرا داده ایم ؟ اگر هنوز به شک مقدس نرسیده ای، باید به خودت رجوع کنی تا شک مقدس سراغ تو هم بیاید . ان شاء الله که همه به مقصد عالی برسیم . 
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند 

۷/۱۲/۱۳۸۹

مذهب علیه مذهب

سلام بابا
دیروز و امروز کتاب مذهب علیه مذهب دکتر علی شریعتی را خواندم . اصولاً آنچه از چراغ عقل ساطع شود در قرون و اعصار ماندنی و کهنه نمی شود. گوئی مطالب این نوشتار یا سخنرانی از معلم شهید، برای امروز طرح شده است .

در این کتاب سخنان زیر به اختصار طرح شده است :
- از 200 ، 300 سال گذشته به قبل، کافر به معنی زندیق و بی دین نبوده است و اکثر قریب به اتفاق انسانها پیرو یک مذهب بوده اند

- بت پرستان هم مذهبی برای خود داشته اند و بی دین نبوده اند

- مخالفان پیامبران همگی دارای مذهب بوده اند. مثلاً حضرت موسی (ع) با سه گروه عمده درگیر بوده است : بلعم باعورا که در کسوت دین داری مشهور بوده است و 70 سال عبادت خداوند را کرده بوده، سامری که مذهب جدیدی خلق کرد و بت پرستی و گوساله پرستی را به میان مردم بازگرداند، و فرعون که ادعای خداوندی می کرد اما معتقد بود که خالق فرد دیگری است و او خداوند (صاحب) است و مذهبی برای خود و پیروانش داشت .

- نتیجه آنکه پیامبران که آورنده دین بوده اند، در مقابل دین می ایستاده اند. در واقع مذهب علیه مذهب در طول تاریخ بوده است.

- در واقع دو نوع مذهب در طول تاریخ ساری و جاری بوده است : مذهبی که در خدمت زورمندان و حاکمان و ظالمان و زرمداران بوده است، و مذهبی که در خدمت مردم (ناس) و برای برپایی عدالت، توحید حقیقی و بازگشت به فطرت و روشن نگاه داشتن چراغ عقل و خرد بوده است

- پس نباید از مقابله با مذهب ترسید . در واقع رسالت روشنفکران و علما که ادامه دهنده راه انبیا هستند این است که با مذهب خرافه و منحرف شده وقت که در خدمت جاهلان، جانیان و دین فروشان و زر مداران و زورمداران است، مبارزه جدی کرده و مذهب حقیقی را تبلیغ نمایند.

- از این روست که انبیا همواره با بزرگان دین مدار عصر خود درگیر بوده اند : موسی با مذاهب ذکر شده، عیسی با بزرگان یهود، پیامبر با بزرگان مذاهب بت پرستی و آئین مشرکان، علی (ع) با بزرگان دین اسلام !

- دکتر اشاره می کند آنهائی که با مذاهب کاملاً متفاوت درگیر می شده اند، از قول آن مذاهب کافر بوده اند و خودشان هم در مذهبشان، مخالفان را کافر می نامیدند، مانند پیامبر اسلام (ص) که اینها کار راحت تری داشته اند.

- کسانی که از پیامبران شکست می خوردند و مذهبشان نزد مردم به اضمحلال کشیده می شد، در کسوت مذهب جدید پیروز شده در می آمدند ، و حتی در آن مذهب پیشی می گرفتند و به مردم فریبی و در نهایت رسیدن به اهداف نفسانی خود مشغول می شدند. که باعث تحریف روند مذهب می شد. لذا کار علی (ع) در قیاس با پیامبر به مراتب سخت تر بود و همین امر باعث شد که در ظاهر حکومت علی (ع) شکست بخورد ولی حکومت پیامبر دوام داشته باشد.

- از همین روی بود که علی را محکوم می کردند که نماز نمی خواند و همانطور که از تاریخ بر می آید به امام مسلمین، در قسمتی از سرزمین های اسلامی تهمت بی دینی، بی نمازی و مشروب خواری ! می زدند . در واقع مذهب علیه مذهب ! همان دین، همان مذهب، همان مردم، در همان عصر، در همان سرزمین ها!

دختر بابا
همانطور که می بینی شکست خوردگان دیروز، در کسوت دین داری امروز در می آیند و علیه پیامبران می شورند و آنها را به شهادت می رسانند ! پیامبران حقیقی که برای مردم و در مقابل شرک خفی و جلی تلاش می کنند، متهم به بی دینی و ضد دین می شوند !

عزیزم
در این دنیای عجیب ، حوادث فراوان است و نباید از تهمت ها و سختی ها گریزان بود. نباید از مبارزه و سختی های مسیر دلسرد شد. باید تا آخر ایستاد و به خداوند توکل کرد. ملتی که به خدا توکل کند و ملتی که شهادت داشته باشد، شکست ندارد . و ملتی که برای هوای نفس و خواسته های دنیایی تلاش کند، قهراً شکست خورده است و عاقبتی جز سرخوردگی و پوچی و اضمحلال نخواهد داشت . که این دنیا دار قرار نیست : و هی دار القرار . و دلبستن به این دنیا از مسخره ترین کارهای ممکن است .
برگیر و بگذر . بگذر و کوله بار مبارزه و تلاش برای قرب الهی و رها کردن خلق خداوند از دشواریهای مادی و معنوی و فکری را بر دوش انداز و به ادامه مسیر انبیا پا بگذار . با تلاش و تحصیل، با تفکر و تهذیب . این 4 اصل زندگی را فراموش نکن و اگر در کوله بار عمل و تدبیر تو، این 4 اصل یافت می شد، و آنها را برای رضای خداوند خالص کردی، بدان که رستگاری حقیقی در انتظار تو خواهد بود.

عشق من
هر که در مسیر انبیا عظام پا گذارد، قهراً به دشواریهای مسیر آنان آزمایش می شود تا مشخص شود که چقدر اهل راه است و چقدر شعار داده است . اگر تصمیم گرفتی درمسیر الله باشی، خود را برای سختی های آن هم آماده کن . برای تهمتها، برای  تمسخر ها، آزار و اذیت ها. و در همه حال به یاد بیاور که 12 امام عزیز ما، سخت ترین شرایط را تحمل کردند تا مدلهای مختلفی برای من و تو بیافرینند تا در هر شرایطی، وقتی یادمان آمد که فلان امام ، شرایطش سخت تر از این بوده است، دلمان آرام گیرد و با توسل و اتکال به خداوند به کشتی نجات سوار شویم. از همین منظر است که : ان الحسین مصباح الهدایه و سفینه النجاه

مذهب علیه مذهب یعنی اگر  به مسیر پیامبران پا گذاشتی ، باید آماده باشی که تو را بی دین، خارجی، منافق، وابسته، جاسوس، ضد ولایت فقیه، ضد ولایت الهی، غربزده، اوباش و ... بخوانند و تو باید صبور باشی همچون بزرگان دین . آیا ایوب نبی (ص) چنین شرایطی را تحمل نکرده است؟ آیا مسیح (س) چنین شرایطی نداشته است ؟ آیا امام علی (ع) در این وضعیت گرفتار نشد؟ آیا کاروان کربلا بعد از واقعه عاشورا ، به همین تهمت ها و مسائل گرفتار نبودند ؟ چه شد ؟ زینبی از میان کاروان ، همچون شیر سربرآورد و با کمال شجاعت در پیشگاه یزید (علیه العنه) سر برآورد و از خاندان خود و سلاله نبی اسلام سخن گفت ! آنقدر روشنگری کرد که طی مدت کوتاهی ورق برگشت و افکار عمومی علیه بنی امیه شورش کرد و بساط ظلم برچیده شد . آیا امروز که زمان حسینی بودن نیست، زمان زینبی بودن هم نیست ؟

عزیز دل بابا
از دین فروشی بگریز و دل به ضخارف دنیا از تعاریف و تمجیدها و چاپلوسی ها گرفته تا تهمت ها و تمسخرها و لعن ها نهراس که آزمایشهای الهی سخت و مسیر کربلا بسی طولانی است ! فراموش نکنیم که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و مبادا که از سپاهیان حسین (ع) خدای ناکرده جدا شده و به صف یزیدیان بپیوندیم .


۶/۳۰/۱۳۸۹

خود بزرگ بینی



سلام عزیزترین 
بدترین چیز در عالم آن است که فکر کنی نقطه اتصال همه کائنات و مبدا جهان هستی ! این کبر و غرور با تو آن می کند که با ابلیس کرد و با دیکتاتور کرد در کشور ما ! آن کسی (کسانی) که روزگارانی نه چندان دور ، عده زیادی برایشان ارزش قائل بودند و به سرشان قسم می خوردند، امروز به لعن شبانه روزی بخش زیادی از مردم بدل شده اند. 
دین فروشی، عادت روزانه اینان شده است و جز فریب و نیرنگ در خرقه ریا و تزویر معاویه گری شان چیزی نخواهی یافت . اینها تاریخ انقلاب است که برایت می گویم . تو هم برای فرزندانت بگو تا آیندگان وقتی به تاریخ عظیم انقلاب اسلامی ایران می نگرند، ببینند که در مقطعی از زمان، چه جنایتها به نام دین و انقلاب و امام بر مردم رفت، و خانواده های شهدا چگونه به شکوه و آه و فغان مشغول بودند. امروز همسر یکی از شهدای بزرگوار انقلاب اسلامی (همسر شهید باکری) طی نامه ای به سردار جعل شده سپاه مطالبی نوشته بود که پشت انسان می لرزد وقتی آن را می خواند. 
دخترم ! مدام تو را نصیحت می کنم که از کبر و غرور دوری گزینی تا مبادا از آنان باشی که روزگاری به نفع اسلام و خداوند شمشیر بزنی و روزگاری دیگر، نان شمشیر زدن دیروز خود بخوری، و دیگر همرزمان را در گوشه زندان در تبعید گاه و شکنجه گاه به اسارت ببری ! 
دور است در ذهنت ؟ به خدا قسم دور نیست ! اندرون ما همانطور که خدا هست، شیطان هم هست! می گویی نه ؟ نوشته زیر را که نمی دانم از کجا یافتم، برایت نقل می کنم. آن را بخوان و بعد از آن قضاوت کن که درون ما چقدر کبر و غرور و خود بزرگ بینی و دین فروشی لانه کرده و هر روز عفونت و گنداب آن وسیع تر می شود !

-----------------
سلام فاحشه! 

تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن !!!

۶/۰۸/۱۳۸۹

شب قدر

عزیز دل سلام
آنقدر گناه کرده ایم که نه نفس حقی داریم و نه سخنی از میانمان بر می آید که مفید فایده جماعتی شود. چه آنها که به دین داری مشهورند و چه آنها که به بی دینی ! چه بسا کهنه پوشان دین فروش در این بی دینی بیشتر سهیم باشند تا زندیقان دین گریز ! چرا که دین فروشی باعث دین گریزی دیگران شود و این بازی شیطان از روز ازل بوده است تا به قیامت .
در سوره مبارکه ص خداوند از رانده شدن شیطان از درگاه احدیت سخن به میان آورده است . آن هنگام که تکبر و غرور به خرج داد و خود را برتر دانست . می دانی عزیزم که شیطان چه موجود عابد و زاهد و خداپرستی بوده است ؟
آری ! غرور هر موجودی را از بلندای عزت به حضیض ذلت می کشاند . تا آنجا که عابد و زاهدی که چند هزار سال به سجده و عبادت خداوند مشغول بوده است ، رجیم خوانده می شود و از درگاهش رانده می شود! او که عمر ریاضات و عباداتش از ماه و سال عبور می کرد، به دلیل آن لغزش رجیم گشت، من و تو چه بگوییم که هر روزمان پر است از این لغزش ها ؟!
آیا وقت آن نرسیده است که دلها خائف شود و از غرور دست برکشد و به سمت الله روی بیاورد و از الله فروشی دست بردارد ؟
دختر عزیزم !
به اصلاح نفس همت گمار که زمان کم است و اگر به خود نیایی همچون پدرت به منجلاب نفس اماره گرفتار می شوی و آنقدر ریشه های سرطانی این شیاطین و اباطیل در وجودت عمق پیدا می کنند که دیگر یارای دعا خواندن هم نخواهی داشت ! می گذرد شبی و می بینی یک عمر است که اشکی در طلب یار نریخته ای و صفای باطن رفته است و جای خود را به اسکناس های دسته شده داده است .
فکر می کنی آن زورمداران و دیکتاتور ها از کجا به این ذلت افتاده اند ؟ که امروزه خود را برتر از ائمه اطهار و پیامبر اسلام (ص) می دانند ؟ آیا جز این است که خود را برتر از دیگران دیده اند ؟ این غرور با انسان چه می کند ؟
یا نور المستوحشین فی الظلم

۶/۰۱/۱۳۸۹

با خدا باش تا آرام باشی و هراسی از یزیدیان به دل راه ندهی

سلام عزیزترین
از تاریخ برایت کم گفته ام. از روزهای سخت. از روزهای شیرین . مثبت باش . حتی در سخت ترین روزها . همیشه روزهای سخت تری هم وجود دارد. همیشه در روزهای سخت، یادت باشد، روز سخت تری هم می شود تصور کرد.

با خودم می گویم این مرد کیست ؟ تازه آزاد شده است . جوان ، مثل پدرت . از نسل سوم این انقلاب . از خانواده شهدا. او را زده اند. تحقیر کرده اند. اهانت کرده اند . تهدید و تطمیع کرده اند. کوتاه نیامده . از خدا گفته . از الله . از همان که توحیدش را باید بیاموزی. همانکه دکان داران برایش گنبد و بارو می سازند و تو باید زیر گنبد آسمانش استغاثه کنی تا از فریب این الله نمایان شیطان صفت رها شوی.

نسل سوم انقلاب بیدار شد. به یمن حسین و حسین (ع). رفته رفته در دلمان افتاده بود که به خواب تاریکی خواهد رفت . اما الله برکتی داد و توفیقی فراهم کرد که بیدار شود. از زندان می آمد . مصمم و با اراده . می گفت بر سلولش نوشته است : الا بذکر الله تطمئن القلوب . نمی گویم یعنی چه تا خودت به دنبال معنی آن بگردی. که اگر یک حرف از آن را درک کنی کافی است و به آرامش حقیقی رسیده ای .

راستی این آرامش چیست که همه به دنبال آن هستند ؟ شهریها از صبح تا شام به دنبال پول و امکانات بیشتر می دوند تا پول در بیاورند و امکانات بهتری فراهم کنند تا بتوانند سریعتر زندگی کرده و سریعتر پول در بیاورند ! درواقع کار می کنند که بهتر کار کنند ! پس کی زندگی باید کرد ؟
روستایی ها هم که زندگی می کنند، حسرت می خورند که به شهر بیایند و بیشتر پول در بیاورند که بهتر پول در بیاورند ؟ اما افرادی را می شناسم که در سلول انفرادی و در تاریکی روزگار هم که گرفتار می شوند از آرامش می گویند. از خدا . از الله . نه گنبدی هست که به زیرش تسبیح های ریا بچرخانند و نه مهری که سر بر آن بگذارند و پیشانی بسایند.
آری اینها وضو نمی گیرند چون آبی در اختیارشان نیست ، زمان نماز را نمی دانند ، چون در شکنجه روانی بوده و همواره چراغ سلولشان روشن است. اینها لباسهایشان نجس است از خونهایی که روی آن ریخته است . زیر شکنجه و بازجویی وقتی خونی می شوند ، پیراهن دیگری ندارند و با همان لباسهای نجس، با دست و پای علیل ، در زمان نامناسب و خارج از وقت اذان، بدون آب و شرایط صحیح نماز، روی زمین نمناک و سیمانی روی دو پای خود می ایستند و به قرائت قران مشغول می شوند .
در ایاک نعبد و ایاک نستعین آنچنان می مانند که از خود گوینده بشنوند که ایاک نعبد و ایاک نستعین !

به خدا قسم یک رکعت نماز اینان بر همه عمر عبادت ما ارزش دارد . آن وقت من و تو نشسته ایم و به مهر های کربلایمان می بالیم . اینها خود کربلایند در یک سلول و خود عاشورایند در یک بدن ! اینها همان حق اند و حق هم با اینها ست . اینها خود آرامشند و الله هم در اینهاست و از الله جدا نمی شوند و ما از الله دور تریم و زیر گنبدهای ساخته به نام الله ، الله فروشی می کنیم .

خودم را می گویم و تو را ! فراموش نکن دختر جان!
آن بازجویی که دستش به روی سادات بلند می شود و دل زن و بچه مردم را می لرزاند و فاجعه های انسانی به بار می آورد ، روزگاری کودکی صاف و صادق بوده است که در اثر اشتباهات کوچک و بزرگش به این روزگار افتاده است. هیچ گاه فکر نمی کرده که به روزگار شکنجه گران ساواکی دچار شود اما امروز در ساوا و امثال آن مشغول است !

نمی دانم که می دانی چه می گویم و راجع به چه شخصیت های برجسته ای سخن می گویم، یا تا آن موقع به تو گفته اند که پدرت فتنه کرد، حقش بود !
به هر حال معیارهای حق و باطل درون توست . کنار همان آرامشی که درون توست . با توست . انی اقرب الیکم من حبل الورید !
درون توست و اگر مراجعه کنی می فهمی . می فهمی که آن کس که ادعا کرد که علی است، و مخالفانش را به طلحه و زبیر نسبت داد، چه بیراهه بزرگی رفته است . آنکس که ادعا کرد از پیغمبر اسلام (ص) کار دشوارتری انجام داده و می دهد، در چه غرور بزرگی گرفتار آمده است.
آری دخترم ! نمی فهمی که زن سیده یک سادات وقتی از خواب می پرد و فریاد کشان برای دادستان نامه می نویسد که جای شوهرم کجاست، یعنی چه !
اما از من نخواه که برایت دعا کنم که به این آزمایشها دچار نشوی . روزگاری سید عزیز برایم دعا کرد که زندگی من به آزمایشهای سخت الهی دچار نشود. نمی دانم حکمتش چه بود ! اما برای تو از خداوند می خواهم ، تا جایی که در توان توست و به مصلحت توست ، تو را در کوران حوادث سخت و دشوار روزگار بپروراند و از تو یک زینبی حقیقی بسازد .
از تو یک رهرو حقیقی فاطمه بسازد . رهروی که اسمش به ظاهر در زیر گنبد های مزین به نام الله ، و مطابق مسلک فکری آنها نام گذاری نشده است اما روحش و فکرش و تربیتش فاطمی است و برای مبارزه با یزید زمانه از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد .

با خدا باش و از غیر خدا نترس که الله با توست و درون تو !
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

۳/۱۹/۱۳۸۹

تریجع بند هاتف اصفهانی

درسای من سلام

از توحید هر چه گوییم کم است . می گویند 40 سال بود که مردی بر در خانقاهی الله الله می گفت . روزی شیطان گذر کرد و عتاب زد که ای پیر! 40 سال است که خدا را صدا می زنی، اما خدا تو را پاسخی نمی دهد ! خسته نشدی از این اشتباه؟ عمرت تباه گشت ! پیر لمحه ای شک کرد و شبانگاه ندایی آمد که ای بیچاره ! 40 سال است که ما داریم الله الله می گوییم و تو هنوز غافلی !

از توحید هر چه گوییم کم است . اگر ذره ای نور توحید در وجود ما شراره زند، وجودمان آتش شود . این شهر از هاتف اصفهانی را روز قبل از مراسم عرفات در مکه مکرمه ، عزیزی به من داد و گفت بخوان ! حالی دست می دهد بیش از روخوانی بدون اندیشه ! تو هم بخوان . باشد که نور توحید در وجود ما شعله ور شود . اما نه روخوانی ! که هر بیت دلت بلرزاند و اشکت جاری سازد . دلت پاک کن که مکان جلوس الله است !

ای فدای تو هم دل و هم جان


وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان


که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو



از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو



دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو



چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو



یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و اصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کن جا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

۳/۰۸/۱۳۸۹

دستورالعملى از آیت اله اصفهانی (کمپانى) طی نامه ای به امام جمعه زنجان


درسای قشنگم سلام

دلت را از توجه الله خالی نکن که اگر همه علوم را داشتی ولی نور خدا را فراموش کردی، خدای ناکرده آن می شود که خالق بمب های مردم کش خواهی شد و اگر درونت برای الله بود، چنان اختراعات و اکتشافات و آثاری به جای می گذاری که همه اش تا ابد برای تو آثار نیکو و باقیات صالحات خواهد بود ان شاء الله
و این دستور العمل از آیت الله کمپانی که در جایی دیگر مشابه آن را از امام  خمینی (ره) هم دیده ام مفید خواهد بود که البته ما همه در این گرفتاریهای نفسانی گرفتار و می گوییم شاید نسل بعدی عنایتی کند و به این جنایاتی که هم نسلی های ما به نام اسلام و انقلاب انجام دادند، گرفتار نشود . شاید نسل شما بشنود و به گوشش بخورد و بفهمد که دین به ریش های بلند و چماق ها و قداره ها و قمه ها و عربده ها و حیدر حیدر کردن ها و سینه چاک بودن ها و لات و الواتی ها نیست ! دین در اخلاق کریمه است و حسن خلق و معاشرت با مردم .

بسم الرحمن الرحیم

سیدى و سندى و مولاى و معتمدى ! اطال الله بقاک و من کل سوء وقاک و رزقنى لقاک !

مدتها بود از مجارى حالات سعادت آیات اطلاعى نداشت و از آنجا هم کسى اطلاع نداده بود، تا آنکه چند یوم (روز) قبل به زیارت رقیمه محترمه شرفیاب گردیده، از صدمات وارده بر وجود محترم خیلى متاثر، ولى بحمدالله که متضمن بشارت رفع نقاهت بود شاکر، و از مراحم و تفقدات حضرتعالى متشکر.

بنده بر حسب وظیفه لازمه همواره به سلامتى و دعاگویى متذکر بوده و خود هم فعلا چندى است مبتلا به نوبه خفیفى هستم، حال تحریز دواى ملین خورده ام و گاهى هم درس شب یا روز ترک شده.

بارى- الحمد لله على کل حال- از ذکرسوال شده بود. اگر چه زیاد است ولى مناسب حال و مقام که در قرآن، منصوص و در کلمات معصومین علیه السلام ماثور است، ذکر یونسیه است: لا اله الا انت سبحانک انى کنت من الظالمین، که در نتیجه آن در خود قرآن منصوص است: فنجیناه من الغم و کذلک ننجى المومنین. و چون غم سالک خلاصى از سجن (زندان) طبیعت است، باید این مقصد بزرگ منظور بوده باشد که نتیجه نجات از سجن طبیعت، ارتقا به عالم قدس است . و بدیهى است که این قسم (گونه) از نتایج، تابع لقلقه لسان نیست، توجه مخصوص به مذکور لازم دارد، و فنا در مذکور، نتیجه نجات او سجن طبیعت و ملازم با بقاء الله است و مشایخ مى فرمودند که اقلا چهارصد مرتبه ذاکر در سجده باشد، که اشرف حالات عبودیت است، خیلى خوب است خرده خرده باید زیاد شود. شاید بعضى که مى شناسید، دو ساعت یا زیادتر این سجده را ادامه داده اند. بهترین اوقات، وقت سحر یا بعد از نماز عشا که وقت انحدار غذاست- که نه معده پر و نه چندان خالى و ضعیف است - و البته توجه به مذکور على الاتصال (پیوسته) لازم است، تا غلبه حال دست دهد و روزنه به عالم ملکوت باز شود و نفس مجرده مشهود گردد: من عرف نفسه فقد عرف الله و آنچه مشایخ طریقتى در ذکر قلبى اصرار دارند، براى همین است که در ذکر لفظى توجه تام غالبا دیر دست مى دهد، ولى نقش در قلب بى توجه، یک مرتبه آن متصور نیست، پس اگر مستدام شود البته زودتر غلبه حال رخ مى دهد، و این مطلبى که عرض شد، فقط براى همین ذکر لفظى که موافق شرع است و همچنین نماز دعا و زیارت- هر کدام که با توجه باشد- موثر است. دیگر آنکه هر کس خداخواه است، باید همیشه حاضر مع الله باشد و لسان او از ذکر او، و قلب او از یاد او خالى نباشد و لو در بیت الخلاء کما اینکه از دستور شارع و اذکارى که در بیت التخلیه وارد شده، انسان مى فهمد اهمیت یاد حق و ذکر او را و امثال جنابعالى که بحمد الله موفق به ارشاد خلق و سوق آنه الى الله هستید، اگر این مطلب محض حفظ مقام ربوبیت و نگاهدارى نتایج زحمات انبیا و ائمه طاهرین علیه السلام است، منافى با آنچه عرض شد، نیست، ولى مع هذا، اوقات خلوات را متمحض براى حق قرار داده، و در توجه بکوش تا خرمنها گل بردارى. زیاده زحمت است، بنده زاده عرض دستبوسى دارد، آقا زاده معظم و مکرم- دامت تاییداته العالیه- را عرض خلوص دارم و السلام علیکم و على من یلوذ بکم.
حرره الجانى محمد حسین الغروى الاصفحانى