۶/۳۰/۱۳۸۹

خود بزرگ بینی



سلام عزیزترین 
بدترین چیز در عالم آن است که فکر کنی نقطه اتصال همه کائنات و مبدا جهان هستی ! این کبر و غرور با تو آن می کند که با ابلیس کرد و با دیکتاتور کرد در کشور ما ! آن کسی (کسانی) که روزگارانی نه چندان دور ، عده زیادی برایشان ارزش قائل بودند و به سرشان قسم می خوردند، امروز به لعن شبانه روزی بخش زیادی از مردم بدل شده اند. 
دین فروشی، عادت روزانه اینان شده است و جز فریب و نیرنگ در خرقه ریا و تزویر معاویه گری شان چیزی نخواهی یافت . اینها تاریخ انقلاب است که برایت می گویم . تو هم برای فرزندانت بگو تا آیندگان وقتی به تاریخ عظیم انقلاب اسلامی ایران می نگرند، ببینند که در مقطعی از زمان، چه جنایتها به نام دین و انقلاب و امام بر مردم رفت، و خانواده های شهدا چگونه به شکوه و آه و فغان مشغول بودند. امروز همسر یکی از شهدای بزرگوار انقلاب اسلامی (همسر شهید باکری) طی نامه ای به سردار جعل شده سپاه مطالبی نوشته بود که پشت انسان می لرزد وقتی آن را می خواند. 
دخترم ! مدام تو را نصیحت می کنم که از کبر و غرور دوری گزینی تا مبادا از آنان باشی که روزگاری به نفع اسلام و خداوند شمشیر بزنی و روزگاری دیگر، نان شمشیر زدن دیروز خود بخوری، و دیگر همرزمان را در گوشه زندان در تبعید گاه و شکنجه گاه به اسارت ببری ! 
دور است در ذهنت ؟ به خدا قسم دور نیست ! اندرون ما همانطور که خدا هست، شیطان هم هست! می گویی نه ؟ نوشته زیر را که نمی دانم از کجا یافتم، برایت نقل می کنم. آن را بخوان و بعد از آن قضاوت کن که درون ما چقدر کبر و غرور و خود بزرگ بینی و دین فروشی لانه کرده و هر روز عفونت و گنداب آن وسیع تر می شود !

-----------------
سلام فاحشه! 

تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن !!!

۶/۰۸/۱۳۸۹

شب قدر

عزیز دل سلام
آنقدر گناه کرده ایم که نه نفس حقی داریم و نه سخنی از میانمان بر می آید که مفید فایده جماعتی شود. چه آنها که به دین داری مشهورند و چه آنها که به بی دینی ! چه بسا کهنه پوشان دین فروش در این بی دینی بیشتر سهیم باشند تا زندیقان دین گریز ! چرا که دین فروشی باعث دین گریزی دیگران شود و این بازی شیطان از روز ازل بوده است تا به قیامت .
در سوره مبارکه ص خداوند از رانده شدن شیطان از درگاه احدیت سخن به میان آورده است . آن هنگام که تکبر و غرور به خرج داد و خود را برتر دانست . می دانی عزیزم که شیطان چه موجود عابد و زاهد و خداپرستی بوده است ؟
آری ! غرور هر موجودی را از بلندای عزت به حضیض ذلت می کشاند . تا آنجا که عابد و زاهدی که چند هزار سال به سجده و عبادت خداوند مشغول بوده است ، رجیم خوانده می شود و از درگاهش رانده می شود! او که عمر ریاضات و عباداتش از ماه و سال عبور می کرد، به دلیل آن لغزش رجیم گشت، من و تو چه بگوییم که هر روزمان پر است از این لغزش ها ؟!
آیا وقت آن نرسیده است که دلها خائف شود و از غرور دست برکشد و به سمت الله روی بیاورد و از الله فروشی دست بردارد ؟
دختر عزیزم !
به اصلاح نفس همت گمار که زمان کم است و اگر به خود نیایی همچون پدرت به منجلاب نفس اماره گرفتار می شوی و آنقدر ریشه های سرطانی این شیاطین و اباطیل در وجودت عمق پیدا می کنند که دیگر یارای دعا خواندن هم نخواهی داشت ! می گذرد شبی و می بینی یک عمر است که اشکی در طلب یار نریخته ای و صفای باطن رفته است و جای خود را به اسکناس های دسته شده داده است .
فکر می کنی آن زورمداران و دیکتاتور ها از کجا به این ذلت افتاده اند ؟ که امروزه خود را برتر از ائمه اطهار و پیامبر اسلام (ص) می دانند ؟ آیا جز این است که خود را برتر از دیگران دیده اند ؟ این غرور با انسان چه می کند ؟
یا نور المستوحشین فی الظلم

۶/۰۱/۱۳۸۹

با خدا باش تا آرام باشی و هراسی از یزیدیان به دل راه ندهی

سلام عزیزترین
از تاریخ برایت کم گفته ام. از روزهای سخت. از روزهای شیرین . مثبت باش . حتی در سخت ترین روزها . همیشه روزهای سخت تری هم وجود دارد. همیشه در روزهای سخت، یادت باشد، روز سخت تری هم می شود تصور کرد.

با خودم می گویم این مرد کیست ؟ تازه آزاد شده است . جوان ، مثل پدرت . از نسل سوم این انقلاب . از خانواده شهدا. او را زده اند. تحقیر کرده اند. اهانت کرده اند . تهدید و تطمیع کرده اند. کوتاه نیامده . از خدا گفته . از الله . از همان که توحیدش را باید بیاموزی. همانکه دکان داران برایش گنبد و بارو می سازند و تو باید زیر گنبد آسمانش استغاثه کنی تا از فریب این الله نمایان شیطان صفت رها شوی.

نسل سوم انقلاب بیدار شد. به یمن حسین و حسین (ع). رفته رفته در دلمان افتاده بود که به خواب تاریکی خواهد رفت . اما الله برکتی داد و توفیقی فراهم کرد که بیدار شود. از زندان می آمد . مصمم و با اراده . می گفت بر سلولش نوشته است : الا بذکر الله تطمئن القلوب . نمی گویم یعنی چه تا خودت به دنبال معنی آن بگردی. که اگر یک حرف از آن را درک کنی کافی است و به آرامش حقیقی رسیده ای .

راستی این آرامش چیست که همه به دنبال آن هستند ؟ شهریها از صبح تا شام به دنبال پول و امکانات بیشتر می دوند تا پول در بیاورند و امکانات بهتری فراهم کنند تا بتوانند سریعتر زندگی کرده و سریعتر پول در بیاورند ! درواقع کار می کنند که بهتر کار کنند ! پس کی زندگی باید کرد ؟
روستایی ها هم که زندگی می کنند، حسرت می خورند که به شهر بیایند و بیشتر پول در بیاورند که بهتر پول در بیاورند ؟ اما افرادی را می شناسم که در سلول انفرادی و در تاریکی روزگار هم که گرفتار می شوند از آرامش می گویند. از خدا . از الله . نه گنبدی هست که به زیرش تسبیح های ریا بچرخانند و نه مهری که سر بر آن بگذارند و پیشانی بسایند.
آری اینها وضو نمی گیرند چون آبی در اختیارشان نیست ، زمان نماز را نمی دانند ، چون در شکنجه روانی بوده و همواره چراغ سلولشان روشن است. اینها لباسهایشان نجس است از خونهایی که روی آن ریخته است . زیر شکنجه و بازجویی وقتی خونی می شوند ، پیراهن دیگری ندارند و با همان لباسهای نجس، با دست و پای علیل ، در زمان نامناسب و خارج از وقت اذان، بدون آب و شرایط صحیح نماز، روی زمین نمناک و سیمانی روی دو پای خود می ایستند و به قرائت قران مشغول می شوند .
در ایاک نعبد و ایاک نستعین آنچنان می مانند که از خود گوینده بشنوند که ایاک نعبد و ایاک نستعین !

به خدا قسم یک رکعت نماز اینان بر همه عمر عبادت ما ارزش دارد . آن وقت من و تو نشسته ایم و به مهر های کربلایمان می بالیم . اینها خود کربلایند در یک سلول و خود عاشورایند در یک بدن ! اینها همان حق اند و حق هم با اینها ست . اینها خود آرامشند و الله هم در اینهاست و از الله جدا نمی شوند و ما از الله دور تریم و زیر گنبدهای ساخته به نام الله ، الله فروشی می کنیم .

خودم را می گویم و تو را ! فراموش نکن دختر جان!
آن بازجویی که دستش به روی سادات بلند می شود و دل زن و بچه مردم را می لرزاند و فاجعه های انسانی به بار می آورد ، روزگاری کودکی صاف و صادق بوده است که در اثر اشتباهات کوچک و بزرگش به این روزگار افتاده است. هیچ گاه فکر نمی کرده که به روزگار شکنجه گران ساواکی دچار شود اما امروز در ساوا و امثال آن مشغول است !

نمی دانم که می دانی چه می گویم و راجع به چه شخصیت های برجسته ای سخن می گویم، یا تا آن موقع به تو گفته اند که پدرت فتنه کرد، حقش بود !
به هر حال معیارهای حق و باطل درون توست . کنار همان آرامشی که درون توست . با توست . انی اقرب الیکم من حبل الورید !
درون توست و اگر مراجعه کنی می فهمی . می فهمی که آن کس که ادعا کرد که علی است، و مخالفانش را به طلحه و زبیر نسبت داد، چه بیراهه بزرگی رفته است . آنکس که ادعا کرد از پیغمبر اسلام (ص) کار دشوارتری انجام داده و می دهد، در چه غرور بزرگی گرفتار آمده است.
آری دخترم ! نمی فهمی که زن سیده یک سادات وقتی از خواب می پرد و فریاد کشان برای دادستان نامه می نویسد که جای شوهرم کجاست، یعنی چه !
اما از من نخواه که برایت دعا کنم که به این آزمایشها دچار نشوی . روزگاری سید عزیز برایم دعا کرد که زندگی من به آزمایشهای سخت الهی دچار نشود. نمی دانم حکمتش چه بود ! اما برای تو از خداوند می خواهم ، تا جایی که در توان توست و به مصلحت توست ، تو را در کوران حوادث سخت و دشوار روزگار بپروراند و از تو یک زینبی حقیقی بسازد .
از تو یک رهرو حقیقی فاطمه بسازد . رهروی که اسمش به ظاهر در زیر گنبد های مزین به نام الله ، و مطابق مسلک فکری آنها نام گذاری نشده است اما روحش و فکرش و تربیتش فاطمی است و برای مبارزه با یزید زمانه از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد .

با خدا باش و از غیر خدا نترس که الله با توست و درون تو !
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

۳/۱۹/۱۳۸۹

تریجع بند هاتف اصفهانی

درسای من سلام

از توحید هر چه گوییم کم است . می گویند 40 سال بود که مردی بر در خانقاهی الله الله می گفت . روزی شیطان گذر کرد و عتاب زد که ای پیر! 40 سال است که خدا را صدا می زنی، اما خدا تو را پاسخی نمی دهد ! خسته نشدی از این اشتباه؟ عمرت تباه گشت ! پیر لمحه ای شک کرد و شبانگاه ندایی آمد که ای بیچاره ! 40 سال است که ما داریم الله الله می گوییم و تو هنوز غافلی !

از توحید هر چه گوییم کم است . اگر ذره ای نور توحید در وجود ما شراره زند، وجودمان آتش شود . این شهر از هاتف اصفهانی را روز قبل از مراسم عرفات در مکه مکرمه ، عزیزی به من داد و گفت بخوان ! حالی دست می دهد بیش از روخوانی بدون اندیشه ! تو هم بخوان . باشد که نور توحید در وجود ما شعله ور شود . اما نه روخوانی ! که هر بیت دلت بلرزاند و اشکت جاری سازد . دلت پاک کن که مکان جلوس الله است !

ای فدای تو هم دل و هم جان


وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر

جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل

جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب

درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف

چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل

ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق

هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم

سوی دیر مغان کشید عنان

چشم بد دور، خلوتی دیدم

روشن از نور حق، نه از نیران

هر طرف دیدم آتشی کان شب

دید در طور موسی عمران

پیری آنجا به آتش افروزی

به ادب گرد پیر مغبچگان

همه سیمین عذار و گل رخسار

همه شیرین زبان و تنگ دهان

عود و چنگ و نی و دف و بربط

شمع و نقل و گل و مل و ریحان

ساقی ماه‌روی مشکین‌موی

مطرب بذله گوی و خوش‌الحان

مغ و مغ‌زاده، موبد و دستور

خدمتش را تمام بسته میان

من شرمنده از مسلمانی

شدم آن جا به گوشه‌ای پنهان

پیر پرسید کیست این؟ گفتند:

عاشقی بی‌قرار و سرگردان

گفت: جامی دهیدش از می ناب

گرچه ناخوانده باشد این مهمان

ساقی آتش‌پرست آتش دست

ریخت در ساغر آتش سوزان

چون کشیدم نه عقل ماند و نه هوش

سوخت هم کفر ازان و هم ایمان

مست افتادم و در آن مستی

به زبانی که شرح آن نتوان

این سخن می‌شنیدم از اعضا

همه حتی الورید و الشریان


که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحده لااله الاهو



از تو ای دوست نگسلم پیوند

ور به تیغم برند بند از بند

الحق ارزان بود ز ما صد جان

وز دهان تو نیم شکرخند

ای پدر پند کم ده از عشقم

که نخواهد شد اهل این فرزند

پند آنان دهند خلق ای کاش

که ز عشق تو می‌دهندم پند

من ره کوی عافیت دانم

چه کنم کاوفتاده‌ام به کمند

در کلیسا به دلبری ترسا

گفتم: ای جان به دام تو در بند

ای که دارد به تار زنارت

هر سر موی من جدا پیوند

ره به وحدت نیافتن تا کی

ننگ تثلیت بر یکی تا چند؟

نام حق یگانه چون شاید

که اب و ابن و روح قدس نهند؟

لب شیرین گشود و با من گفت

وز شکرخند ریخت از لب قند

که گر از سر وحدت آگاهی

تهمت کافری به ما مپسند

در سه آیینه شاهد ازلی

پرتو از روی تابناک افگند

سه نگردد بریشم ار او را

پرنیان خوانی و حریر و پرند

ما در این گفتگو که از یک سو

شد ز ناقوس این ترانه بلند


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو



دوش رفتم به کوی باده فروش

ز آتش عشق دل به جوش و خروش

مجلسی نغز دیدم و روشن

میر آن بزم پیر باده فروش

چاکران ایستاده صف در صف

باده خوران نشسته دوش بدوش

پیر در صدر و می‌کشان گردش

پاره‌ای مست و پاره‌ای مدهوش

سینه بی‌کینه و درون صافی

دل پر از گفتگو و لب خاموش

همه را از عنایت ازلی

چشم حق‌بین و گوش راز نیوش

سخن این به آن هنیئالک

پاسخ آن به این که بادت نوش

گوش بر چنگ و چشم بر ساغر

آرزوی دو کون در آغوش

به ادب پیش رفتم و گفتم:

ای تو را دل قرارگاه سروش

عاشقم دردمند و حاجتمند

درد من بنگر و به درمان کوش

پیر خندان به طنز با من گفت:

ای تو را پیر عقل حلقه به گوش

تو کجا ما کجا که از شرمت

دختر رز نشسته برقع‌پوش

گفتمش سوخت جانم، آبی ده

و آتش من فرونشان از جوش

دوش می‌سوختم از این آتش

آه اگر امشبم بود چون دوش

گفت خندان که هین پیاله بگیر

ستدم گفت هان زیاده منوش

جرعه‌ای درکشیدم و گشتم

فارغ از رنج عقل و محنت هوش

چون به هوش آمدم یکی دیدم

مابقی را همه خطوط و نقوش

ناگهان در صوامع ملکوت

این حدیثم سروش گفت به گوش


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو



چشم دل باز کن که جان بینی

آنچه نادیدنی است آن بینی

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی

بر همه اهل آن زمین به مراد

گردش دور آسمان بینی

آنچه بینی دلت همان خواهد

وانچه خواهد دلت همان بینی

بی‌سر و پا گدای آن جا را

سر به ملک جهان گران بینی

هم در آن پا برهنه قومی را

پای بر فرق فرقدان بینی

هم در آن سر برهنه جمعی را

بر سر از عرش سایبان بینی

گاه وجد و سماع هر یک را

بر دو کون آستین‌فشان بینی

دل هر ذره را که بشکافی

آفتابیش در میان بینی

هرچه داری اگر به عشق دهی

کافرم گر جوی زیان بینی

جان گدازی اگر به آتش عشق

عشق را کیمیای جان بینی

از مضیق جهات درگذری

وسعت ملک لامکان بینی

آنچه نشنیده گوش آن شنوی

وانچه نادیده چشم آن بینی

تا به جایی رساندت که یکی

از جهان و جهانیان بینی

با یکی عشق ورز از دل و جان

تا به عین‌الیقین عیان بینی


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو



یار بی‌پرده از در و دیوار

در تجلی است یا اولی‌الابصار

شمع جویی و آفتاب بلند

روز بس روشن و تو در شب تار

گر ز ظلمات خود رهی بینی

همه عالم مشارق انوار

کوروش قائد و عصا طلبی

بهر این راه روشن و هموار

چشم بگشا به گلستان و ببین

جلوهٔ آب صاف در گل و خار

ز آب بی‌رنگ صد هزاران رنگ

لاله و گل نگر در این گلزار

پا به راه طلب نه و از عشق

بهر این راه توشه‌ای بردار

شود آسان ز عشق کاری چند

که بود پیش عقل بس دشوار

یار گو بالغدو و اصال

یار جو بالعشی والابکار

صد رهت لن ترانی ار گویند

بازمی‌دار دیده بر دیدار

تا به جایی رسی که می‌نرسد

پای اوهام و دیدهٔ افکار

بار یابی به محفلی کن جا

جبرئیل امین ندارد بار

این ره، آن زاد راه و آن منزل

مرد راهی اگر، بیا و بیار

ور نه ای مرد راه چون دگران

یار می‌گوی و پشت سر می‌خار

هاتف، ارباب معرفت که گهی

مست خوانندشان و گه هشیار

از می و جام و مطرب و ساقی

از مغ و دیر و شاهد و زنار

قصد ایشان نهفته اسراری است

که به ایما کنند گاه اظهار

پی بری گر به رازشان دانی

که همین است سر آن اسرار


که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لااله الاهو

۳/۰۸/۱۳۸۹

دستورالعملى از آیت اله اصفهانی (کمپانى) طی نامه ای به امام جمعه زنجان


درسای قشنگم سلام

دلت را از توجه الله خالی نکن که اگر همه علوم را داشتی ولی نور خدا را فراموش کردی، خدای ناکرده آن می شود که خالق بمب های مردم کش خواهی شد و اگر درونت برای الله بود، چنان اختراعات و اکتشافات و آثاری به جای می گذاری که همه اش تا ابد برای تو آثار نیکو و باقیات صالحات خواهد بود ان شاء الله
و این دستور العمل از آیت الله کمپانی که در جایی دیگر مشابه آن را از امام  خمینی (ره) هم دیده ام مفید خواهد بود که البته ما همه در این گرفتاریهای نفسانی گرفتار و می گوییم شاید نسل بعدی عنایتی کند و به این جنایاتی که هم نسلی های ما به نام اسلام و انقلاب انجام دادند، گرفتار نشود . شاید نسل شما بشنود و به گوشش بخورد و بفهمد که دین به ریش های بلند و چماق ها و قداره ها و قمه ها و عربده ها و حیدر حیدر کردن ها و سینه چاک بودن ها و لات و الواتی ها نیست ! دین در اخلاق کریمه است و حسن خلق و معاشرت با مردم .

بسم الرحمن الرحیم

سیدى و سندى و مولاى و معتمدى ! اطال الله بقاک و من کل سوء وقاک و رزقنى لقاک !

مدتها بود از مجارى حالات سعادت آیات اطلاعى نداشت و از آنجا هم کسى اطلاع نداده بود، تا آنکه چند یوم (روز) قبل به زیارت رقیمه محترمه شرفیاب گردیده، از صدمات وارده بر وجود محترم خیلى متاثر، ولى بحمدالله که متضمن بشارت رفع نقاهت بود شاکر، و از مراحم و تفقدات حضرتعالى متشکر.

بنده بر حسب وظیفه لازمه همواره به سلامتى و دعاگویى متذکر بوده و خود هم فعلا چندى است مبتلا به نوبه خفیفى هستم، حال تحریز دواى ملین خورده ام و گاهى هم درس شب یا روز ترک شده.

بارى- الحمد لله على کل حال- از ذکرسوال شده بود. اگر چه زیاد است ولى مناسب حال و مقام که در قرآن، منصوص و در کلمات معصومین علیه السلام ماثور است، ذکر یونسیه است: لا اله الا انت سبحانک انى کنت من الظالمین، که در نتیجه آن در خود قرآن منصوص است: فنجیناه من الغم و کذلک ننجى المومنین. و چون غم سالک خلاصى از سجن (زندان) طبیعت است، باید این مقصد بزرگ منظور بوده باشد که نتیجه نجات از سجن طبیعت، ارتقا به عالم قدس است . و بدیهى است که این قسم (گونه) از نتایج، تابع لقلقه لسان نیست، توجه مخصوص به مذکور لازم دارد، و فنا در مذکور، نتیجه نجات او سجن طبیعت و ملازم با بقاء الله است و مشایخ مى فرمودند که اقلا چهارصد مرتبه ذاکر در سجده باشد، که اشرف حالات عبودیت است، خیلى خوب است خرده خرده باید زیاد شود. شاید بعضى که مى شناسید، دو ساعت یا زیادتر این سجده را ادامه داده اند. بهترین اوقات، وقت سحر یا بعد از نماز عشا که وقت انحدار غذاست- که نه معده پر و نه چندان خالى و ضعیف است - و البته توجه به مذکور على الاتصال (پیوسته) لازم است، تا غلبه حال دست دهد و روزنه به عالم ملکوت باز شود و نفس مجرده مشهود گردد: من عرف نفسه فقد عرف الله و آنچه مشایخ طریقتى در ذکر قلبى اصرار دارند، براى همین است که در ذکر لفظى توجه تام غالبا دیر دست مى دهد، ولى نقش در قلب بى توجه، یک مرتبه آن متصور نیست، پس اگر مستدام شود البته زودتر غلبه حال رخ مى دهد، و این مطلبى که عرض شد، فقط براى همین ذکر لفظى که موافق شرع است و همچنین نماز دعا و زیارت- هر کدام که با توجه باشد- موثر است. دیگر آنکه هر کس خداخواه است، باید همیشه حاضر مع الله باشد و لسان او از ذکر او، و قلب او از یاد او خالى نباشد و لو در بیت الخلاء کما اینکه از دستور شارع و اذکارى که در بیت التخلیه وارد شده، انسان مى فهمد اهمیت یاد حق و ذکر او را و امثال جنابعالى که بحمد الله موفق به ارشاد خلق و سوق آنه الى الله هستید، اگر این مطلب محض حفظ مقام ربوبیت و نگاهدارى نتایج زحمات انبیا و ائمه طاهرین علیه السلام است، منافى با آنچه عرض شد، نیست، ولى مع هذا، اوقات خلوات را متمحض براى حق قرار داده، و در توجه بکوش تا خرمنها گل بردارى. زیاده زحمت است، بنده زاده عرض دستبوسى دارد، آقا زاده معظم و مکرم- دامت تاییداته العالیه- را عرض خلوص دارم و السلام علیکم و على من یلوذ بکم.
حرره الجانى محمد حسین الغروى الاصفحانى

۳/۰۴/۱۳۸۹

دستورالعملى از حاج میرزا جواد آقاى ملکى تبریزى

دختر نازنینم سلام

حیف است که از زبان بزرگان غافل شویم و به واسطه عدم توجه به تذکرات آنها ، زنگارها دلمان را بخراشد و کثافات روحی ، لجن مالمان کند . از این رو، مطالبی از قول بزرگان برایت نقل خواهم کرد . باشد که موثر افتد

دستور العملى که آن سالک ربانى به جناب ایه الله حاج شیخ محمد حسین کمپانى- رضوان الله تعالى علیهما - ارسال داشت، چنین است :

بسم الله الرحمن الرحیم .فدایت شوم! در باب اعراض از جد و جهد رسمیات و عدم وصول به واقعیات که مرقوم شده و از این مفلس استعلام مقدمه موصله فرموده اید، بى رسمیت بنده حقیقت آنچه که براى سیر این عوالم یاد گرفته و بعضى نتایجش را مفصلا در خدمت شریف ابتداى خود صحبت کرده ام و از کثرت شوق آنکه با رفقا در همه عوالم همرنگ بشوم، است و مخ آنچه از لوازم این سیر مى دانستم، بى مضایقه عرضه داشتم، حالا هم اجمال این را به طریقه اى که یاد گرفته ام، مجددا اظهار مى دارم :

طریق مطلوب را براى راه معرفت نفس گفتند: چون نفس انسانى تا از عالم مثال خود نگذشته، به عالم عقلى نخواهد رسید، و تا به عالم عقلى نرسیده، حقیقت معرفت حاصل نبوده و به مطلوب نخواهد رسید لذا به جهت اتمام این مقصود مغفور- جزاه الله عنا خیر جزاء المعلمین- مى فرمود که :

نباید انسان یک مقدار زیاده بر معمول تقلیل غذا و استراحت بکند، تا جنبه حیوانیت کمتر، و روحانیت قوت بگیرد، و میزان آن را هم چنین فرمود: که انسان اولا روز و شب زیاده از دو مرتبه غذا نخورد، حتى تنقل ما بین الغذائین (غذای اضافی بین دو وعده) نکند. ثانیا هر وقت غذا مى خورد، باید مثال یک ساعت بعد از گرسنگى بخورد، و آن قدر بخورد که تمام سیر نشود، این در کم (:اندازه) غذا، و ام کیفش(:چگونگی)، باید غیر از آداب معروفه، گوشت زیاد نخورد، به این معنى که شب و روز هر دو نخورد، و در هر هفته دو سه دفعه هر دو را، یعنى هم روز و شب را ترک کند، و یکى هم اگر بتواند للتکیف(:با لذت) نخورد، و لا محاله(:هرگز) آجیل خور(:وعده غذای اضافی بین روز) نباشدو اگر احیانا وقتى نفسش زیاد مطالبه آجیل کرد، استخاره کند.و اگر بتواند روزه هاى سه روز هر ماه را ترک نکند.

و اما تقلیل خواب مى فرمودند: شبانه روز شش ساعت بخوابد. و البته در حفظ لسان و مجانبت (:دورى از) اهل غفلت اهتمام زیاد نماید. اینها در تقلیل حیوانیت کفایت مى کند. و اما تقویت روحانیت اولا، دائما باید هم و حزن قلبى به جهت عدم وصول به مطلوب داشته باشد. تا مى تواند ذکر و فکر را ترک نکند که این دو جناح سیر آسمان معرفت است . در ذکر، عمده سفارش اذکار صبح و شام اهم آنها که در اخبار وارد شده، و اهم تعقیبات صلوة(نماز) و عمده تر ذکر وقت خواب که در اخبار ماثور است، لا سیما(:به ویژه) متطهرا(:با طهارت) در حال ذکر به خواب رود.

و شبخیزى، مى فرمودند: زمستانها سه ساعت، تابستانها یک ساعت و نیم و و مى فرمودند که در سجده ذکر یونسیه، یعنى در مداومت آن، که شبانه روز ترک نشود، هر چه زیادتر توانست کردن، اثرش زیادتر، اقل اقل آن چهارصد مرتبه است، خیلى اثرها دیده ام. بنده خود هم تجربه کرده ام. چند نفر مدعى تجربه اند. یکى هم قرآن که خوانده مى شود به قصد هدیه به حضرت ختمى مرتبت صلوات الله علیه و آله خوانده شود.

و اما فکر براى مبتدى، مى فرمودند: در مرگ فکر بکن تا آن وقتى که از حالش مى فهمیدند که از مداومت این مراتب گیج شده، فى الجمله(:مختصر) استعدادى پیدا کرده، آن وقت به عالم خیالش ملتفت مى کردند یا آنکه خود ملتفت مى شد، چند روزى همه روز و شب فکر در این مى کند که بفهمد که هر چه خیال مى کند و مى بیند خودش است و از خودش خارج نیست. اگر این را ملکه مى کرد، خودش را در عالم مثال مى دید، یعنى حقیقت عالم مثالش را مى فهمید و این معنى را ملکه(:با استقرار و دوام) مى کرد. آن وقت مى فرمودند که باید فکر را تغییر داد و همه صورتها و موهومات را محو کرد و فکر در عدم کرد، و اگر انسان این را ملکه نماید، لابد تجلى سلطان معرفت خواهد شد.

و به جهت ترتیب این عوالم که باید انسان از این عوالم طبیعت (مرتبه) اول ترقى به عالم مثال نماید، بعد به عالم ارواح و انوار حقیقیه، البته براهین علمیه را خودتان احضر (:آگاه) هستید. عجب است که تصریحى به این مراتب در سجده دعاى شب نیمه شعبان که اوان وصول مراسله(:رسیدن نامه) است، شده است که مى فرماید: سجد لک سوادى و خیالى و بیاضى}:سیاهی)عالم ماده) و خیال(عالم) و سفیدی(عالم حقیقت و نورانیت) برای تو سجده نموده است {.اصل معرفت آن وقت است که هر سه فانى بشود که حقیقت سجده عبارت از فناست که عندالفناء عن النفس بمراتبها یحصل البقاء بالله - رزقنا الله و جمیع اخواننا بمحمد و آله الطاهرین- بارى بنده فى الجمله از عوالم دعاگویى اخوان الحمدلله بى بهره نیستم و دعاى وجود شریف و جمعى از اخوان را براى خود ورد شبانه قرار داده ام ...

حد تکمیل فکر عالم مثال که بعد از آن، وقت محو صورت است، آن است که باید خود به خود ملتفت شده، عیانا حقیقت مطلب را ببینید، یا آن قدر فکر بکند که از علمیت گذشته، عیان بشود، آن وقت محو موهومات کرده، در عدم فکر بکند تا اینکه از طرف حقیقت خودش تجلى بکند

۳/۰۳/۱۳۸۹

توحید

درسا جانم سلام
دیدی خداوند چه گفت ؟ به درونت مراجعه کردی ؟ عزیزم جهان گسسته ای که متشکل از اشکال مختلف است، به نظر من و تو گسسته است و کثیر . وقتی از آن روزنه به جهان نگاه می کنیم، فکر می کنیم ما جدائیم و در زندانیم و جهان متشکل از اجزای مختلفی است . اگر گام در ره نهیم و بیرون از زندان شویم ، و از بیرون بنگریم ، می بینیم جهان واحد است . یک کل واحد .

برای بیرون رفتن از این زندان ابتدا می توانیم از قوه خرد و تعقل استفاده کنیم . کمی تفکر کنیم و ببینیم آن اجزایی که بیرون این روزنه هستند ، چیستند . پست ترین قسمت آن، علوم طبیعی است . علومی که به بررسی علت و علل جهان درون و بیرون می پردازد . اما خودش گام مهمی است برای شناخت حقیقت هستی . مرحله بالاتر آن شناخت های عقلانی از جنس فلسفه است . اینکه با قوه خرد خود بیرون را مدل کنیم و در ذهن خودمان پر بکشیم . وقتی به حدی از خردمندی رسیدیم، دیگر عقل پاسخگو نخواهد بود

پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود

گام بعدی آن است که نور فطرت و نور درون خود را ، در پیش پا اندازیم و به حقیقت از روزنه بیرون بجهیم ! و این یعنی عرفان حقیقی . یعنی شناخت واقعی . بیرون که بروی می بینی آنچه تا کنون نمی دیده ای . نه با قوه تعقل و خرد و فلسفه و به وسیله فکر و خیال خود و روی کاغذ ! بلکه خودت ، با وجود واقعی به صورت جسمی و روحی . مانند آنچه در مورد پیامبر رحمت (ص) در شب معراج رخ داد .

دخترم ! از این معانی ساده نگذر . اینها که می گویم تجربیات من نیست ، که اگر پدر پای در ره داشت و وصولش حاصل گشته بود، چه بسا دیگر برای تو پیغامی نمی فرستاد !

آن را که خبر شد خبری باز نیامد ....

لیکن از سخن بزرگان شنیده ام و برای تو بازگو می کنم . از من عمری گذشته است و البته نا امید به رحمت خداوندگار هستی نیستم، لیکن برای تو که جوانی و فرصت داری ، دلت پاک است و زنگار کمتر تو را فراگرفته است می گویم : سرسری از این فرصتها نگذر . علی (ع) می فرماید : فرصتها مانند ابر هستند که زود می گذرند . ابر ها را نظاره کن و ببین که چقدر فرصت ها اندک هستند .

از نشانه های خردمندی آن است که نشانه های خداوندی را در طبیعت دنبال کنی . ابرها را که دیدی به یاد زودگذری عمر بیفتی، بهار را که دیدی به یاد رستاخیز جهان و روز قیامت بیفتی (اذا رایتم الربیع ، فاکثروا ذکر النشور ، پیامبر رحمت (ص)) ، آواز پرندگان را که دیدی به یاد ذکر گفتن کل هستی بیفتی .

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

عزیز دلم ! ساده نگذر و لمحه ای اندیشه کن . به میان طبیعت رو و قوه خرد خود را به کار بینداز . ببین این روزنه هایی که خداوند درون دل اسیر ما باز کرده است، ما را به چه نشانه هایی رهنمون می شود ؟ آیا ما از آنها پند می گیریم ؟ آیا اینطور نیست که خداوند به اندازه کافی به ما اطلاعات و تذکر داده است ؟

اگر بخواهی با حواس 5 گانه طبیعت محور، جهان را بشناسی ، هرگز نمی توانی شناخت حاصل کنی . آنها برای شناخت مادیات و البته زندگی روزمره خوب هستند، لیکن بدون پشتوانه فلسفه در درجه اول و سپس بدون پشتوانه معنویات وعرفان، ارزشی ندارند. حواسی که حتی از درک کوچکترین عناصر و موجودات هستی ناتوان هستند حتی اگر هزاران میلیارد سال هم بگذرد ، بسیار ناشناخته ها خواهند داشت . انیشتین می گوید : آنچه ما امروز کشف کرده ایم، به اندازه بازی کردن با دانه های شن در کنار ساحل هم ارزشمند و وسیع نیست !

دخترم از پوسته تن و این سلول که به در آیی، می بینی همه جهان یک کل واحد است . یک کل که جلوه حق است . و چون دوگانگی شرک است، می توان گفت خود حق است !!

عزیزم! نور توحید را درون خود زنده کن و به نشانه های درون و بیرون مراجعه کن . خداوند درون خود را بیاب (خدا = خود + آ) و سپس آن خدا را بیرون خود ببین . خدایی که در همه چیز هست، همراه همه چیز هست، میان همه چیز هست، درون ماست و بیرون ما ، از گذشته بوده و در آینده هم خواهد بود.

همه هست و نیست جز او
وحده لا شریک الا هو

دلبرم !
همه آنچه می بینی از خداست . جلوه خداست ! خود خداست !

و این یعنی توحید